تبليغاتX
یک حرف از هزاران
پنجشنبه هشتم مرداد 1388
سخن خاموش!
...

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه دوم مرداد 1388
جهان گرد

زمین گرد است. شاید این واقعیت بس بدیهیست، اما روزگاری مردم باید برای ابراز آن از جانشان چشم می پوشیدند. گالیله هم حتی از گفتنش توبه کرد، از بیم جان. ما امروز اما نه تنها از گرد نبودنش جشمانمان گرد می شود، که کائنات را هم گرد می دانیم و بر اساس نسبیت عام انیشتین، چنان گرد که هر کس را اگر توان دید بی نهایت بود، در افق بی نهایت روبرویش خود می دید که پشت بر او ایستاده خود را می نگرد!

روزهایی چند بر این زمین گرد چرخیدم . گاهی همراه با گردشش گردیدم و گاهی دیگر بر خلافش. دنیا را گاه بس بزرگ یافتم که خود ناچیزترین بودم  و گاه چنان کوچک که به اندک مدتی از شرقش به غرب می توان رفت و کسانی را دید که در همین همسایگی هزاران کیلومتری ساکنند و همان می اندیشند که من.

کودک خلاق

گاه هم گفتار شدم با کودک خلاق ۷ ساله ای که دستانش ابزاری بس قوی بودند در تجسم خیالش و گاهی دیگر گوش به سخنان پیچیده ی دانشمندانی که هزار نکته ی باریکتر از مو را در پدیده ها جسته بودند و کلامشان پر بود از انذارها و امید هائی که در چهار گوشه ی زندگیمان جریان دارد، بی آنکه ما را خبر از آنها باشد. گاه هم کلامی با مسافری که از اقبال خوشم، خبره ای با تجربه بود و با اندیشه های ژرف و امیدوارانه اش سرشارم می ساخت و گاه تنهائی شکننده ام در شلوغترین مکانها از همه ی همهمه و هیجان جاری در اجتماع پرشورشان  بهت و سکوت نصیبم می کرد.

اما هر چه بود تازه بود. تازه و درس آموز.

در پست های بعد از همه ی آنها خواهم نوشت، اگر فرصتم باشد.

+ نوشته ای دیگر از حسین
شنبه بیستم تیر 1388
سایه ها

  

+ نوشته ای دیگر از حسین
جمعه دوازدهم تیر 1388
سلام دوستان،

مدتیست در سفرم،

 سفری دراز و طولانی،

و غیبتم بدین خاطر است.

بازخواهم گشت و اگر توفیق بود باز هم خواهم نوشت.

من همچنان جز زیبائی سبز نمی بینم.

+ نوشته ای دیگر از حسین
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
رویش امیدی سبز

روزهای زیبائیست این روزها. روزهایی کاملا متفاوت با آنچه تا کنون از جامعه ی خود در ذهن داریم. فراوان دیده ام که از ناشکیبائی یکدیگر نالانیم و از تحمل عقیده و یا نظر مخالف به ستوه می آییم. بارها دیده ام و دیده ایم که افراد جامعه حتی در تحمیل نظرات کارشناسی جزئیشان در خیاطی و نجاری هم انعطاف پذیری ندارند و با اینکه دستمزد می گیرند که نظر شما را تامین کنند، نمی کنند و جدل بر پا می سازند و گاه از خیر خیرشان هم می گذرند و کارتان وامی گذارند!

این روزها اما حدیث دیگری دارند. همه دیدیم که مردم چه صبورانه متلک های تند و درعین حال شیرین انتخاباتی را نثار هم می کردند و خم به ابروی هیچکس نمی آمد. بسیار دیدم که یک دختر تنها با عکسی در دست از میان جمعیت به هیجان آمده ی مخالف خود می گذشت و با جرات رای مخالفش را فریاد می زد، بی هیچ آسیبی از طرف مقابل!

حتی تحمل نیروی انتظامی هم ستودنی بود. صرف نظر از مواردی که فراتر از ضرورت حفظ نظم برخوردهای شدید موردی رخ می داد و یا گاه جانبدارانه برای حفظ حد اقل نظم به پراکنده کردن جمعیت اقدام می کرد، در اغلب موارد تعامل قابل قبولی با مردم وجود داشت.

نکته ی جالب دیگر حضور خالصانه وبی ریای گروههای اجتماعی در این حرکت بود. پزشک و استاد دانشگاه و دانشجو در کنار بازاری و کارگر و خانه دار حاضر بودند. پزشکی را دیدم که عکسی از موسوی در دست، آرام در کنار خیابان ایستاده بود با لبخندی پر از مهر. و مادر خانه داری که می گفت دختر شانزده ساله اش را پس از اینکه به این گردهم آئی خیابانی خودجوش آورده موفق به تغییر نظرش به آقای موسوی شده است. می گفت با اینکه حق رای ندارد ولی هم نظر بودنش در مباحث درون خانوادگی شان مطلوبتر بوده است. و خاطره ای هیجان انگیز  از رویاروئی همکارم که استاد دانشگاه است، با یک پلیس، در حالی که عکسی از مهندس موسوی در دستانش بوده است. و هزار ماجرائی که داستان آنها در جلو چشمان همه ی ما رخ داده است.

من این حوادث را سرمایه ای بس عظیم برای حرکت پیش رونده ی جامعه به سمت نهادینه شدن مردم سالاری می دانم. بر همین اساس است که جامعه را امروز بر سر یک پیچ تند تاریخ ارزیابی میکنم. البته روزهای آینده آبستن حوادثی بس بزرگ است که در عین القای نوعی نگرانی امیدهای بسیاری را هم در دل بزرگش می پرورد. سبزی این امید نمایان است چه گروهی بکوشند آن را بپوشند و چه ببالد وبرآید به شکوفه هائی پربار.

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
ما بیشماریم!
عکس هایی از موج سبز در حضور خاتمی در مشهد (امروز ۱۹ خردادماه)

+ نوشته ای دیگر از حسین
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
چهار صحنه!

صحنه ي اول:

يك اتاق اداري در دانشگاه، دو كارمند و من نشسته ايم. يك استاد وارد مي شود. بعد از سلام و احوالپرسي از او مي پرسم در انتخابات چه رنگي برگزيده است؟ جا مي خورد و سكوت! بعد هم جوابي بي ربط مي دهد. يكي از كارمندان مي گويد من سيدم و معلوم است كه سبزم و كارمند ديگر هم سعي مي كند چيزي نگويد. به آن سيد مي گويم كه من قبلا رنگ سبز را به آقاي دكتر ايميل كرده ام و آقاي دكتر تائيد مي كند ولي كماكان راي خود را پنهان نگه مي دارد!

صحنه ي دوم:

دفتر كارم، دانشجوئي با دستبند سبز وارد مي شود. روبان سبزي هم بر دسته ي كيفش! و با حرارت و بي هيچ ملاحظه اي از فعاليتهاي تبليغاتي سبزش مي گويد. يادآوريش مي كنم كه در آستانه ي امتحانات در كنار اينها از درس هايش هم غافل نشود. مي گويد اين مهمتر است! عكس موسوي را روي در اتاقش در خوابگاه نصب كرده بوده که از طرف سرپرستي مورد اعتراض واقع شده است. در جواب اعتراض گفته چطور ديگران حق دارند عكس هنر پيشه هاي مورد علاقه شان را روي در اتاقشان بزنند ولي او از نصب عكس چهره ي محبوبش محروم! و موضوع حل شده! شاد بود خيلي!

صحنه ي سوم:

يكي از خيابان هاي اصلي شهر: جلو ستاد آقاي مهندس موسوي. جوانها و نوجوانها با شور و حرارت به فعاليت مشغولند. همه جا سبز است و همه با افتخار سعي دارند راي خود را با رنگ سبز به همه نشان دهند و بدان افتخار مي كنند و شادند.

پشت گرم به اميد

صحنه ي چهارم:

چند ده متر بالاتر از ستاد مهندس موسوي، جلو ستاد دكتر احمدي نژاد،جوانهايي از ستاد آقاي موسوي آمده اند و محفل بحث و مناظره ي زنده ي خياباني برپا كرده اند تا شايد تاثيري بگذارند. بحث ها در فضائي آرام و البته پرشور جريان دارد. يك نفر ميانسال از راه مي رسد و به دقت مناظره را زير نظر مي گيرد ولي ظاهرا موضوع بحث را نمي داند. بعد از آنكه مي فهمد يكي از طرفين از آقاي احمدي نژاد حمايت مي كند واكنشي عصبي نشان مي دهد و قهرآميز راهش را مي كشد و مي رود.

به ياد آوردم روزهاي اولي كه بحث آمدن و نيامدن موسوي مطرح بود، دوستان زيادي مي گفتند مشكل موسوي اين است كه جوانها او را نمي شناسند. اما مي بينيم كه اين روزها پرچم سبز بيشتر بر دوش همين جوانهاست!

+ نوشته ای دیگر از حسین